Imagine
روز آشناییات با پرنس جین وارث خاندان اشرافی و دورگهی کیم که نیمی از خونش کرهای و نیمی انگلیسی بود از همون لحظهی اول حس کردی چیزی بیشتر از یه دیدار ساده در میانهست
تو در یکی از مراسمهای سلطنتی به عنوان دوست صمیمی خواهر کوچیکتر پرنس دعوت شده بودی تالار مجلل با چلچراغهای بلورین و ستونهای مرمر سفید صحنهای از یه داستان عاشقانه به نظر میرسید و در میون اونهمه شکوه، نگاه پرنس جین بر تو قفل شد نگاهی که از همون لحظه اول بیدلیل نبود.
پرنس جین فقط جذب زیبایی خالص میشد نه فقط چهره بلکه اون چیزی که در نگاه و رفتار تو میدرخشید خیلی از زنان اشرافی سالها تلاش کرده بودن توجهش رو جلب کنن اما تو بدون هیچ تلاشی، ذهن و قلبش رو درگیر کرده بودی
از اون شب، دیدارهای پنهانیتون آغاز شد روزی برات سبدی از کمیابترین گلهای باغ سلطنتی میفرستاد روز دیگه شکلاتهای دستساز سوئیسیای که برای خودش هدیه آورده بودن با دست خودش بهت میرسوند.
داستان این عاشقانه و خواستگاری سمج رو اینطوری در روزنامههای کشور، تیتر زده بودن:
«وارث تاج و تخت، عاشق دختری از خانوادهی وزرای دولت!»
اما هیچکدوم از این شایعات برات مهم نبود. وقتی کنارش بودی، زمان از حرکت میافتاد.
جین هم عشقش رو آشکارا ابراز میکرد.
در اولین دیدارها دستت رو با احترام از روی دستکش توری میبوسید. اما وقتی مطمئن شد خانوادههای شما از این عشق آگاهن و مخالفتی ندارن، با نگاهی عمیق و دستانی گرم، پیش از بوسه، آروم دستکش توریات رو در میآورد و پوست لطیفت رو با لبهاش لمس میکرد.
و سرانجام، روز ازدواج فرارسید
قصر سلطنتی با هزاران شمع و گل رز سفید و قرمز تزئین شده بود. فرش مخملی ارغوانی رنگ تا بالای محراب کشیده میشد و پردههای بلند طلایی در نسیم تابستانی آروم میرقصیدن
تو در لباس عروسیات با دامنی از تور نقرهدوز و تاجی از الماسهای کوچک، همانند یه افسانهی زنده در تالار درخشیدی پرنس با یونیفورم رسمی سلطنتیاش که آبی تیره و طلایی بود درست مثل یک قهرمان افسانهای به تو لبخند زد
وقتی سوگندها گفته شد و مردم فریاد زدن «زنده باد پرنس و پرنسس!» صدای ناقوسهای کلیسا با صدای قلبت یکی شد.
شبهنگام، در اتاق سلطنتیتون که با پردههای مخمل کبود تختی از چوب آبنوس با تاجبلند طلایی و شمعهایی با شعلههای لرزون تزئین شده بود، پرنس دیگه اون مرد خونسرد و آروم مراسم نبود
وقتی به تخت رسیدین چشماش با عطشی عمیق روی تنت لغزید
لبهای داغش و نفسهایی آمیخته به بوی تند شراب سلطنتی آروم بر پوستت نشست.
گردن ترقوه شانههات... همه، مزه بوسههاش رو حس کردن
دستانش با نوازشی بیشتاب و پرمهر تموم انحناهای تنت رو کشف میکرد
در آخر موقع در آوردن روبدوشامبرش با چشمان پر هوسش و با صدایی گرفته، نزدیک گوشت زمزمه کرد:
-بالاخره مال من شدی، پرنسس... دیگه هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره. زیباترینم.
و در اون لحظه، چیزی جز صدای ضربان قلبهاتون و سوسوی شمعها باقی نموند...
تو این روزهای داغ تابستونی، قلبتون رو با آب کردم، نه؟ 🤭😌
حمایت فراموش نشه عزیزان گلم
تو در یکی از مراسمهای سلطنتی به عنوان دوست صمیمی خواهر کوچیکتر پرنس دعوت شده بودی تالار مجلل با چلچراغهای بلورین و ستونهای مرمر سفید صحنهای از یه داستان عاشقانه به نظر میرسید و در میون اونهمه شکوه، نگاه پرنس جین بر تو قفل شد نگاهی که از همون لحظه اول بیدلیل نبود.
پرنس جین فقط جذب زیبایی خالص میشد نه فقط چهره بلکه اون چیزی که در نگاه و رفتار تو میدرخشید خیلی از زنان اشرافی سالها تلاش کرده بودن توجهش رو جلب کنن اما تو بدون هیچ تلاشی، ذهن و قلبش رو درگیر کرده بودی
از اون شب، دیدارهای پنهانیتون آغاز شد روزی برات سبدی از کمیابترین گلهای باغ سلطنتی میفرستاد روز دیگه شکلاتهای دستساز سوئیسیای که برای خودش هدیه آورده بودن با دست خودش بهت میرسوند.
داستان این عاشقانه و خواستگاری سمج رو اینطوری در روزنامههای کشور، تیتر زده بودن:
«وارث تاج و تخت، عاشق دختری از خانوادهی وزرای دولت!»
اما هیچکدوم از این شایعات برات مهم نبود. وقتی کنارش بودی، زمان از حرکت میافتاد.
جین هم عشقش رو آشکارا ابراز میکرد.
در اولین دیدارها دستت رو با احترام از روی دستکش توری میبوسید. اما وقتی مطمئن شد خانوادههای شما از این عشق آگاهن و مخالفتی ندارن، با نگاهی عمیق و دستانی گرم، پیش از بوسه، آروم دستکش توریات رو در میآورد و پوست لطیفت رو با لبهاش لمس میکرد.
و سرانجام، روز ازدواج فرارسید
قصر سلطنتی با هزاران شمع و گل رز سفید و قرمز تزئین شده بود. فرش مخملی ارغوانی رنگ تا بالای محراب کشیده میشد و پردههای بلند طلایی در نسیم تابستانی آروم میرقصیدن
تو در لباس عروسیات با دامنی از تور نقرهدوز و تاجی از الماسهای کوچک، همانند یه افسانهی زنده در تالار درخشیدی پرنس با یونیفورم رسمی سلطنتیاش که آبی تیره و طلایی بود درست مثل یک قهرمان افسانهای به تو لبخند زد
وقتی سوگندها گفته شد و مردم فریاد زدن «زنده باد پرنس و پرنسس!» صدای ناقوسهای کلیسا با صدای قلبت یکی شد.
شبهنگام، در اتاق سلطنتیتون که با پردههای مخمل کبود تختی از چوب آبنوس با تاجبلند طلایی و شمعهایی با شعلههای لرزون تزئین شده بود، پرنس دیگه اون مرد خونسرد و آروم مراسم نبود
وقتی به تخت رسیدین چشماش با عطشی عمیق روی تنت لغزید
لبهای داغش و نفسهایی آمیخته به بوی تند شراب سلطنتی آروم بر پوستت نشست.
گردن ترقوه شانههات... همه، مزه بوسههاش رو حس کردن
دستانش با نوازشی بیشتاب و پرمهر تموم انحناهای تنت رو کشف میکرد
در آخر موقع در آوردن روبدوشامبرش با چشمان پر هوسش و با صدایی گرفته، نزدیک گوشت زمزمه کرد:
-بالاخره مال من شدی، پرنسس... دیگه هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره. زیباترینم.
و در اون لحظه، چیزی جز صدای ضربان قلبهاتون و سوسوی شمعها باقی نموند...
تو این روزهای داغ تابستونی، قلبتون رو با آب کردم، نه؟ 🤭😌
حمایت فراموش نشه عزیزان گلم
- ۷.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط